دست همگی شما درد نکند .(این پست ثابت است) روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب
زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند
مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت
چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر
کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد.
مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت. بازگشت همه به سوی اوست درگذشت
مرحوم مغفور کربلایی حاج محمد حاج ابوالحسنی را تسلیت گفته از خدای متعال برای
آن مرحوم غفران الهی وبرای بازماندگان صبر مسئلت داریم . روحش شاد ویادش گرامی مبارکه بافق : غمتان سنگین است کلامی برای تسلی نیست ، صبر زمان یارتان باد
مردم ده همگی
گرسنه بودند...
خشکسالی ، سرما و
آفت همه محصولاتشان را پشت سر هم به یغما برده بود...
نگاه های بی روح
شده، چنان چشم انتظار آسمان لعنتی بود تا معجزه ای از آن بیرون بیاید که اگر
از میانشان ناله ای بر می خاست و کسی طلب کمک می کرد کسی نمی شنیدش...
اما اگر حرفی از
حاصلخیزی و پر باری محصول سالهای گذشته می شد؛ هر کس خاطره ای داشت و یا اگر از
اهالی ده بالایی کسی خواسته یا ناخواسته مجیزی می گفت، همه بالا خواه ده خودشان در
می آمدند و در باره بهتر بودن ده خرابه خودشان اظهار نظر می کردند !!!
اما شکم ها هنوز
گرسنه بود و اگر کسی از بین خودشان دست نیاز بالا می گرفت فقط حرف های او را نمی
شنیدند...
روزی مسافری غریب
به ده رسید ، به گرد و خاک و خس و خاشاکی که در کوچه پس کوچه های ده سر گردان
بودند و در هوا بازی می کردند نگاهی کرد ، انگار فهمید که اوضاع ده از چه قرار است
...
از کوله
بارش دیگی در آورد و از آب پر کرد و وسط ده آتشی افروخت و سنگی توی دیگ انداخت
و دیگ را روی آتش بار گذاشت و شروع به هم زدن دیگ کرد!!!
هر کسی هم از آنجا
رد میشد دعوت می کرد تا وقتی آش سنگ حاضر شد، مهمان او شود! شکم های گرسنه کم
کم به دور مرد و دیگش جمع شدند و با تعجب به آن مرد که دایما بخار توی دیگ را بو
می کرد و از آن حظ می برد، نگاه می کردند.
کمی که گذشت غریبه
سرش را بالا گرفت و گفت اگر کمی بن شن داشتیم خیلی خوب می شد این آش خیلی خوشمزه
تر می شد !
یکی از اهالی گفت:
کمی در پستوی خانه من فکر می کنم بن شن مانده باشد صبر کن بیارمش !
کمی گذشت. غریبه
گفت اگر کمی هم سبزی خشک داشتیم طعم این آش سنگمان بهتر میشد!
پیرزنی از میان
جمع گفت فکر کنم کمی در خانه سبزی خشک داشته باشم.
غریبه دوباره گفت
اگر کمی رشته هم با این سبزی توی آش سنگ بریزم انگشتانتان را قول می دهم هم بخورید
و همینطور ادامه پیدا کرد و هرکدام از اهالی ده چیزی از خانه شان آوردند و سهیم
شدند و آش سنگی حسابی پر ملات شد.
طوری که همه بعد
از اینکه خوردند و سیر شدند باز هم توی دیگ اضافه باقی ماند...
مسافر از آن ده
رفت و آن سنگ را برای اهالی یادگار گذاشت تا دیگر کسی آنجا گرسنه نماند...
سخن روز : به
اين عادت كنيد كه براي مردم كارهاي خوب انجام دهيد، بي آنكه بخواهيد آنها شما
را بشناسند. آلبرت شوایتزر مبارکه بافق : ولادت حضرت فاطمه (س) را به تمامی مادران روستا،مادر، همسر و مادرخانمم تبریک می گویم.
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
سخن روز : به اروپا رفتم اسلام بود مسلمان نبود ، به ايران آمدم همه مسلمان بودند ولي اسلام نبود!!! سيد جمال الدين اسد آبادي در سپیده دم ازل ان زمان که سازندگی کائنات اغاز می گردید و کتاب تکوین گشوده میشد نخستین کلمه ایی که با قلم تقدیر بر دیباچه قاموس هستی نقش بست واژه ی زیبای استاد بود و سر فصل این کتاب کهن به تعلیم و تربیت اختصاص یافت همیشه و در همه چیز استاد من هستید روزتان مبارک

اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد. شاگرد آب
را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بدمزه است
ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از
استاد پرسید: آب گندیده بود. چه طور وانمود کردید که گوارا است؟
استاد در جواب گفت: تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی
سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد

پسرک
بیآنکه بداند چرا، سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و بیآنکه بداند چرا،
گنجشک کوچکی را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهایش شکست و تنش خونی شد.
پرنده میدانست که خواهد مرد. اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد.
پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود.
پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: «کاش میدانستی ...که
زنجیر بلندی است زندگی، که یک حلقهاش درخت است و یک حلقهاش پرنده. یک
حلقهاش انسان و یک حلقهاش سنگ ریزه. حلقهای ماه و حلقهای خورشید. و هر
حلقه در دل حلقهای دیگر است. و هر حلقه پارهای از زنجیر، و کیست که در
این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟!
و وای اگر شاخهای را
بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگ ریزهای را ندیده بگیری، ماه تب
خواهد کرد. وای اگر پرندهای را بیازاری، انسانی خواهد مرد. زیرا هر حلقه
را که بشکنی، زنجیر را گسستهای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.»
پرنده این را گفت و جان داد. و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد.----------
طبیعت پاسخ آن را به ما خواهد داد...

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان
به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و
با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به
پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را
قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان
مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان
گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد
حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش
نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!
دبستان ۶ کلاسه شهید صدر مبارکه افتتاح شد.
ادامه مبارکه
| Design By : Pars Skin |




